نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





در خلوت كوچه هایم


اینجا من هستم ؛

دلم تنگ نیست....

تنها منتظر بارانم

تا قطره هایش بهانه ایی باشند

برای نم ناك بودن لحظه هایم

و اثباتی

بر بی گناهی چشمانم!

[+] نوشته شده توسط رابی در 20:55 | |






بیا قرار بگذاریم که . . .


هیچ وقت با هم قرار ی نداشته باشیم !

بگذار همیشه اتفاق بیافتد !
...
این طور بهتر است من هر لحظه منتظر اتفاقم !

منتظر ِ یک اتفاق که " تــــو " را به " مـن " برساند.

[+] نوشته شده توسط رابی در 20:53 | |






نشانی تو فقط
بغض همه ی سنگ ها و
یک دلِ سیر گریه کردن ابرهاست٬
و سرخی نشکفته یک خاک٬
پریدن اولین سهره ی بیدار٬
و دستخطی ساده٬ پریده رنگ
از نامه ای که هیچگاه به مقصد نرسید.
...
نشانی تو..
.
راستی نشانی تو کجاست؟!


[+] نوشته شده توسط رابی در 12:28 | |






عيد قربان ،شادترين عيد درترکمن صحرا

این روزها چه روزهای با عظمتی است...
موسی به طور میرود...
فاطمه به خانه علی...
ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه...
محمد با علی به غدیر...
حسین با تمام هستیش به کربلا..
پیشاپیش روز عرفه و عید قربان مبارک

نماز عید قربان
همزمان با عید قربان دلت را قربانی محبت ،عشق ،صمیمیت و مهربانی من کن !!!
استاد





[+] نوشته شده توسط رابی در 12:20 | |






عکس عاشقانه
کتاب عاشقی را آرام باز می کنم

و ورق می زنم صفحات دلدادگی را ،

داستان خسرو و شیرین . . .

افسانه ی لیلی و مجنون

روایت ویس و رامین ،

قصه ی فرهاد و منیژه ،

وامق و عذرا ، . . .

. . .

باز هم ورقی دیگر ،

و برگی دیگر ،

و کهن عشقی دیگر . . .

. . .

تو گویی لابلای هر برگ ،

با ظرافتی خاص . . .

دلی پیچیده شده ،

و چشمی نگران . . .

هنوز بر لب جاده عاشقی

به انتظار نشسته ،

یار را می جوید . . .

. . .
باز هم ورقی دیگر ،

و برگی دیگر ،

و کهن عشقی دیگر . . .

. . .

تو گویی لابلای هر برگ ،

با ظرافتی خاص . . .

دلی پیچیده شده ،

و چشمی نگران . . .

هنوز بر لب جاده عاشقی

به انتظار نشسته ،

یار را می جوید . . .

عکس عاشقانه


[+] نوشته شده توسط رابی در 20:27 | |






من زن خلق شده‌ام…
نه برای در حسرت یک بوسه ماندن…
برای خلق بوسه‌ای از جنس آرامش…
من زن نشده‌ام که همخواب آدم‌های بیخواب شوم…
زن شده‌ام که برای خواب کسی رویا شوم…
من زن نشدم که در تنهایی‌ام حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشم…
زن شده‌ام…
تا آغوشی در تنهایی عــشــقــم باشم


[+] نوشته شده توسط رابی در 21:15 | |






قصه ای راکه تودر ‍ ‍‍بلک های بسته ات میبینی من در تصویر زندگی ام

بشکن این قفل لب هایت را و بازگویی ازاحساس ناگفته ات

نمی خواهی بگویی؟!

‍‍‍‍‍بس آنچه را می خواهی در این دفترعشق بسرای باقلم رنگین کمان و خطی بشکن برتنهایی من

دانم که دانی جانم عاقبت از آن توست

‍بس مزن آتش به جانم چون که جانم جان توست.


[+] نوشته شده توسط رابی در 22:3 | |






زیبای ترکمن








[+] نوشته شده توسط رابی در 13:42 | |






دختر زیبای ترکمن




 


[+] نوشته شده توسط رابی در 13:31 | |







[+] نوشته شده توسط رابی در 16:3 | |






یک شعر ترکمنی زيبا

 
گه رك ديربير داغ يوركلي اركاجيك
قانا بيلمازبو صاب سودان اوركاجيك
گونيم پس ديپ اويا باتيپ اوتيرما
...
بييك داغدا مسكن توتماز قورقاجيق
**********
پاك گوينيمي آچديم گورا بيلمادي
كابادان آقزاديم دورا بيلمادي
آديني آقزيمدان آيرمايانيم
آق يورك دان روخصات برا بيلمادي
**********
منگ دورميشيم توميس سنگ دورميشينگ قيش
من گونش نسليندان سن بولسانگ ياقيش
سن اوا آريد منم بير قادام ايزا
گل باهار ياشايلي اي سويگيلي قوش

[+] نوشته شده توسط رابی در 14:28 | |






چه سرزمینیست
از رود جیحون تا کرانه خزر
صحرایش جولانگاه باد ترکمن
و کوه «قره داغ»
جوشش آور سیل ترکمن است
غنچه های این سرزمین
سیاهی چشمان من است
اشتران نر و مادینه اش در جنب و جوش
و گلهای رنگارنگش
می شکفد در ییلاق سرسبز
صحرای غرق ریحان ترکمن
براستی که دیدنیست
سایه های مرحمت بارش
الحق که ستودنیست
بوی عنبر به هر سو افشان
پریانش با جامگان رنگارنگ
در مرغزار خرامانند
صاحبان این سرزمین با شکوه
که ایل ترکمن در آن ماوا گزیده
بزرگان و ریش سپیدانند
آنها فرزندان دلاورمردانند
همزاده «گور اوغلی»
سرمست و پر آشوب!
و دست هیچ شکارگری
در دشت و دمن
به شیرمرد ترکمن نمی رسد.
باران یکدلی و هماوایی
خاک و سنگها را آب می سازد
و بخت ترکمن اوج می گیرد
آنگاه که همگان دور یک سفره گرد آیند
سوار بر اسب که می شود
غوغایی در دلش بپاست
با نیم نگاهش کوهها مبدل به لعل می شود
و جوشش رودخانه اش سیلی از عسل.
و هیچ سدی را توان مقاومت نیست،
در مصاف سیل ترکمن!
در روز رزم به غفلت خوار نمی ماند
در نفرین و شورچشمی گرفتار نمی ماند
به دور از بلبل زرد رخسار نمی ماند
هماره عنبر می افشاند
گل ترکمن!
تیره ها و طوایف یاور و برادر هم
اقبال همراهشان، نور حق یارشان
دلاورمردانش سوار بر اسب
رهسپار میدان رزمند
سرشار پیروزیست نبردهای ترکمن
سرافراز و پیروز،بی حسرت و سوز
صخره ها را در هم شکسته
بندها را از هم گسسته
به پیش می رانند
و مختومقلی چشم دوخته بر آنان
با دلی آکنده از سخن
چنان زبان ایل ترکمن
سخن می راند


[+] نوشته شده توسط رابی در 9:10 | |






توركمنين (هجايي 4 + 4 + 3 بر وزن منظومه‌ي حيدربابايه سلام)

 

جيحون‌ايلن بحر خزر آراسي

چؤل اوستوندن اسر يئلي توركمنين

گول غونچه‌سي قره گوزوم قره‌سي

قره‌داغ‌دان انر سئلي توركمنين

حق سيلاميش واردير اونون سايه‌سي

چرپيشار چؤلونده نري ـ مايه‌سي

رنگ برنگ گول آچار ياشيل يايلاسي

غرق اولموش رئيحانا چؤلو توركمنين

آل ياشيل بوره‌نيب چيخار پري‌سي

قوخويوب برق ويرار عنبرين ايسي

بگ توره آق سققل يوردن يئيه‌سي

گؤرن توتار گؤزل ائلي توركمنين

اول مردين اوغلودور مرددير پدري

كور اوغلو قارداشي سرخوش‌دور سري

داغدا ـ دوزده قووسا اووچولار ديري

آلابيلمز يولبارس اوغلو توركمنين

كونول‌لر اوره‌كلر بير بيليب باشلار

دارتسا ياغين ويرار تورپاقلار داشلار

بير سفره‌ده طيار قيلينسا آش‌لار

گوتورولر اول اقبالي توكمنين

گؤيول هاوالانار آتا چيخاندا

داغ‌لار لعله دؤنر قئيه باخاندا

بال گتيره‌ر جوشوب دريا آخاندا

كسيلمز ميوه‌سي ـ بالي توركمنين

غافيل قالماز دؤيوش گونو خوار اولماز

قارغيشا نظره گرفتار اولماز

بولبولدن آيريليب سولوب سارالماز

دائم عنبر ساچار گولو توكمنين

تيره‌لر قارداش‌دير اروغ ياريدير

اقبال‌لر ترس‌گلمز حقين‌ نوري‌دير

مردلر آتا چيخسا ساواش ساريدير

ياو اوستونه ياو‌دير يولو توركمنين

سرخوش اولوب چيخار جگر داغلانماز

داشلاري سينديرار قولو باغلانماز

گؤزوم غيره دوشمز گؤيول اگلنمز

سؤزلر مختوم‌قولو ديلي توكمني


[+] نوشته شده توسط رابی در 15:20 | |






بازم میگم:گلم عاشقتمممممممم

 اين حرف آخر نيست
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع کنم …


[+] نوشته شده توسط رابی در 12:31 | |






 

 

بااینکه ازم دوری ولی هروقت دستمو میزارم رو قلبم ،

                                                  میبینم سرجاتی!!!


[+] نوشته شده توسط رابی در 0:23 | |






عروسی

 

۱۲ام مهر روز عروسیم بود الان چندروزی میشه ک دیگه پیش شوهرمم و اون همه دلتنگی بالاخره تموم شد

خداجووووون تا آخرش هوای مارو داشته باش


[+] نوشته شده توسط رابی در 20:11 | |






باران باشد-توباشی وکوچه ای بی انتها

-دنیا را میخوام چه کار؟

             -دنیا نباشد!کوچه باغی باشد و

                                          باران  و  تو

                                                  که زلال تر ازبارانی.......


[+] نوشته شده توسط رابی در 0:22 | |






عکس هایی خاطره انگیز ازکتاب فارسی اول ابتدایی(اون قدیم قدیما)


نمیدونم چرا یه دفعه ای دلم هواشو کرد.....یادش بخیر


ادامــه مــطــلــب

[+] نوشته شده توسط رابی در 23:14 | |






الی جووووووووووووووووونم  

               منم دلم برات یه ذره شده گلم



[+] نوشته شده توسط رابی در 11:31 | |






پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
*****
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد

قیصر امین پور

 


[+] نوشته شده توسط رابی در 11:20 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall



ایران بوک شاپ - پزشک متخصص - گویا آی تی - تک تمپ - قالب بلاگفا | قالب وبلاگ - گرافیک - وبلاگ